
موسيقي آوازي - تغزلي
موسيقي آوازي مازندران را ميتوان به تغزلي، حماسي و آييني تقسيم بندي كرد و هر يك از اين بخشها با توجه به شرايط تاريخي، سياسي، اجتماعي و فرهنگي درهر دوره ويژگي خاصي دارد.
"كتولي"، "كلهحال"، "طوري" يا "اميري"، "نجما" و "صنم" از جمله آوازهاي تغزلي اين منطقه است كه هريك وصف حال عاشق و معشوق و دلدادگي است كه در بخشهايي از آن مسايل اجتماعي، فرهنگي، عرفاني و عشق بهائمه و اطهار ديده ميشود.
البته در بخشي از اين موسيقي آوازي عشق به طبيعت، دام و زمين نيز وجود دارد و شيفتگي روستاييان به عناصر تعيينكننده زندگي كشاورزي و دامداري در گفت وگو(تك گويي) آنان با اين عناصر تصوير ميشود.
كتولي يكي از آوازهاي موسيقيسازي و آوازي محسوب ميشود كه در ميان مردم اين سامان سينه به سينه تداوم يافته است.
اين آواز به كردبيات دشتي و حجاز ابوعطا شباهت دارد و بيشتر در حين راه رفتن يا كاركردن معمول است و به همين خاطر از واژههاي "جان"، "جانا"،"هي"،"اي" و غيره كه گوياي نفس تازه كردن است، استفاده ميشود.
برخي آن را به كتول (علي آبادكتول) نسبت داده و عدهاي معتقدند اين آواز هنگام چراندن گاو كتول خوانده ميشود.
كتول نام گاو اهلي و شيردهاي است كه دربين روستاييان از اهميت فراواني برخوردار است.
آواز كتولي در شرق، غرب و مركز مازندران از نظر فواصل مقامي يكي بوده و با وارياسيونهاي مشابه اجرا ميشود.
كتولي بخوندم مه يار كتوله كتولي بخوندم مه منزل دوره
كتولي بخوندم بورم ولايت شه يارجم دارمبه شيرين حكايت ------------------
كتولي بخوانم، يارم كتول است كتولي بخونم كه منزلم دوراست كتولي بخونم وبه ولايت خود بروم از يار خودم حكايتهاي شيرين دارم "كلحال" ( (kel halيا كلهحال يا عاشق ليلي در دستگاه شورو معمولا درآخر كتولي اجرا ميشود.
كله نوعي اجاق دستي ساخته شده از سنگ وگل است و برخي معتقدند اين آواز مخصوص بانواني است كه درحال پختن غذا با اين اجاق هستند.
از سوي ديگر كل در زمان مازندراني به معني كوتاه است، از همينرو عدهاي براين باورند كه اين آواز چون در آخر كتولي كوتاه اجرا ميشود به اين نام معروف است.
اين آواز با للهوا (ني محلي) يا سرنا نواخته ميشود كه هركدام امكانات ساختمان وارياسيون مخصوص خود دارد.
"اميري " در زمانهاي قديم طوري يا طبري نيز خوانده ميشد ولي به دليل اين كه از اشعار امير پازواري استفاده ميشود به اين نام مرسوم شده است.
اين آواز از عشاق دشتي آغاز و در دستگاه شور فرود ميكند.
دماوند كوه سر يكتا ستونه دور آن ستون پيوند آسمونه
مرتضي علي دلدلي سوار شونه بورين هاپرسين امه احوال چه بونه ---------------
سركوه دماوند يك ستون است دور آن ستون پيوند آسمان است
حضرت علي سوار دلدل ميرود برويد و بپرسيد احوال ما چه ميشود ويا
بلبل باهوته مه تن اتا مثقاله مه مثقال تن هزار فكر وخياله هركي عاشقي نكرده و مرداله صد سال دووه وه، فلك حماله
----------------
بلبل ميگفت وزن من يك مثقال است يك مثقال وزن هزار فكر وخيال دارد كسي كه عاشق نشده بميرد مرداراست اگر هم صد سال زندگي كند حمال فلك است آواز "نجما" روايت ميرنجمالدين معروف به نجما است كه عاشق رعنا شد، ملودي نجما مانند اميري فاقد ريتم است و درشور و گوشه رهاب، با شعر فارسي اجرا ميشود.
خوشا روزي كه با هم مينشستيم قلم بردست و كاغذ مينوشتيم
قلم بردست و كاغذ بر هوا شد مگر خط جدايي مينوشتيم
نماز شام غريبي رو به من كرد دلم جولان زد و ياد وطن كرد
ندانستم پدر بود يا برادر سلامت باشد هر كس ياد ما كرد
غريبي حال ما دلگير دارد فلك بر گردنم زنجير دارد
فلك از گردنم زنجير بردار كه غربت خاك دامنگير دارد
خداوندا مرا رنجور كردي نگارم از كنارم دور كردي
"صنم " از ديگر آوازهاي مازندراني است كه به "حقاني" بسيار شباهت دارد، تنها دراين آواز خواننده با واژه صنم و در حقاني با كلمه "الله" آغاز ميكند.
اين آواز بيانگر تفكرات و باورهاي و برداشتهاي جديدتر اجتماعي است كه مضامين گسترده شده اجتماعي را نسبت به زندگي اوليه و بدوي نشان ميدهد به همين دليل ممكن است بيتاثير از ملودي مناطق ديگر ايران نباشد.
تصنيفها بخش ديگر از موسيقي آوازي مازندران را تشكيل ميدهند كه در نقاط مختلف استان با نامهاي گوناگون از قبيل "ريز مقوم"( ،(riz meghoomكيجا جان و كيجا جانك موسوم است

خوش به حالت كبوتر
تقصير خودت بود مرد. چرا اينقدر غمگين ميخواندي وقتي ميخواندي؟
«اي دل خونينم اي دشت شقايق/ اي شكسته در گلو فرياد عاشق/ اي به راه مهربوني سر سپرده/ كي غم بيهمزبونيهاتو خورده/ اي دل تنهاي خسته/ مرغ عشق پرشكسته/ دشت گلگون شقايق/ آخرين غمخوار عاشق...» )
چرا اينقدر غمگين بودي وقتي بودي؟ وقتي ميخواندي با آن صداي مثل گريه تلخ. با آن بودن مهربان چون نبودن. چون سكوت. چون...
آشنايي مازيار با افسانه سهايي درست در سال 57 اتفاق افتاده بود. درست سر مرز خواندن و نخواندن مازيار. مازيار آن موقع به عنوان يك خواننده مطرح فعاليت داشت. تا سال 58 هم فعاليت داشت و از سال 59 كمكم به حاشيه رفت؛ بيهيچ دليل مشخصي. او آن موقع ترانه زيبايي خوانده بود به نام «شهيد» با آهنگي از بابك بيات براي شهيدان وطن اما اين هم برگ برندهاش نشد. جوان بود و خوشصدا. هيچگاه از محدوده اخلاق فراتر نرفته بود. تمام آهنگهايي كه خوانده است به سي ترانه نميرسد. تمام ترانههايش قابل پخش هستند و اكنون كه ديگر سوءتفاهم رفع شده است تقريبا همه آهنگهايش از راديو و تلويزيون پخش ميشود. بعداز آنكه سطح موسيقيهايي كه از راديو پخش ميشدند آنقدر پايين آمد كه صداي همه درآمد آنوقت بود كه همه به اين نتيجه رسيدند كه مازيار، فرهاد، يغمايي، اصلاني، مهرپويا، آرتوش و ديگران همان قلههاي موسيقي پاپ مملكت هستند كه ميتوانند راهگشاي جوانان اين عرصه باشند.
مازيار افسانه را نميشناخت اما افسانه ميشناختش. از طريق راديو و تلويزيون كارهايش را شنيده بودوديده بود. خودش حالا ميگويد كه مازيار خواننده مورد علاقهاش بود و لابد چقدر پرواز كرد كه وقتي با مازيار آشنا شد و اين آشنايي توام با ازدواجي توام با عشق شد. آن موقع مازيار در برنامه رنگارنگ تلويزيون فعاليت داشت. بعد كه از تلويزيون بيرون آمد هنوز همان خواننده خوشصدا بود و خوش تكنيك و همان چهره محبوب. او نميتوانست ازآواز دور بماند و بنابراين به صورت خصوصي تعليم آواز ميداد در منزل. آن هم به صورت رايگان. نميتوانست نخواند. حتي وقتي كه آواز را تدريس ميكرد چيزي در درونش و در حنجرهاش بود كه وادارش ميكرد بخواند.دنبال مجوز بود. نميخواست غير از آن باشد كه قانون ميخواهد. البته در سال 59 كاستي را كار كرد به نام «داري» كه در آن چند آهنگ محلي مازندراني را اجرا كرد با چند كار از محمد شمس، عليرضا ميبدي و عمادرام. آن زمان انتشار كاست احتياجي به مجوز نداشت. آن كاست با استقبال گستردهاي مواجه شد و فروش خوبي داشت.
حدود سال شصت بود كه مساله مجوز مطرح شد و مازيار هم مشمول يك بيسليقگي سليقهاي شد ونتوانست مجوز بگيرد. هر وزير جديدي كه ميآمد مازيار ميرفت در سيستم موسيقياش مجوز بگيرد و همهاش موكول ميشد به بعد.ميخواست همانطوري كه قانون ميخواهد باشد و با مجوز تعيين شده كار كند. اين محدوديت را خودش براي خودش وقتي كه احتياج به هيچ مجوزي نبود تعيين كرده بود؛ آنگاه كه هيچگاه از محدوده اخلاق فراتر نرفت، هيچ وقت از محدوده موسيقي سالم، اصولي و علمي فراتر نرفت و هميشه و حتي قبل از انقلاب آن وقت كه خيلي جوان بود سعي كرد به هيچ نوع ابتذالي نزديك نشود. وطنپرست بود و با وجود همه نياز مالي هيچ توجهي به پيشنهادات آن طرف آبها نداشت.
خوانده بود: «هر دري بسته شد/ به روي من شكسته/ اي كه بر خستهدلان درو نبستي منو درياب»
***
مازيار دنبال مجوز بود اما يك نفر ديگر مجوز گرفته بود براي آنكه كارهاي او را منتشر كند. قبل از آنكه متوجه شوند كاست منتشر شده بود با نام «بوي گندم» و مثل توپ صدا كرده بود.
دختر بزرگتر مازيار، غزل ميگويد: «اين كاست مجموعهاي بود از ترانههاي قديمي پدر با آهنگهايي از آقاي شمس، نوجوكي، بابك بيات و ديگران و آهنگ بوي گندم مال منصور تهراني بود و همه فكر ميكنند همه كاست كار منصور تهراني بود.» در منزلشان نشستهايم كه در حوالي خيابان ملك است به اتفاق مادر، خواهرش ترانه و سعيد عزيزي همسر غزل كه خود آهنگساز است و شركت پژواك هنر شرق را به اتفاق غزل ميگرداند. غزل خودش هم خواننده است و چند كنسرت هم براي بانوان برگزار كرده. من بيشتر دارم با خانم افسانه سهايي صحبت ميكنم، همسر مازيار و آنها دورتر نشستهاند. گاهي وقتها كه نياز به توضيح باشد وارد بحث ميشوند. غزل مطابق معمول كمحرف است وتوضيحات را بدون حتي يك كلمه اضافه ميگويد و بعد مينشيند كه مادر صحبت كند. مادر اما با حرارت صحبت ميكند. من كه هيچگاه مازيار را از نزديك نديده بودم اما حدس ميزنم غزل اين كمحرفي را از پدر به ارث برده باشد. صاحب آن ترانههاي غمگين و آن صداي گرم سوخته؛ گرم حزين. ترانه، دختر دوم مازيار هم هست منتها در حاشيهاي دورتر. ميآيد و ميرود. مشغول كار خودش است. او هم اهل موسيقي است. خانوادهاي يكدست. مادر دارد از كاست بوي گندم حرف ميزند و به نظرش منصور تهراني مقصر است اما غزل ميآيد و وارد بحث ميشود كه او هم در انتشار اين كاست مثل پدر دخيل نبود. يعني او هم طرفي نبست از آن همه استقبال از كاست.
مازيار ميخواست مجوز بگيرد براي كارهايش كه هيچ ايرادي نداشتند اما از آن طرف عباس منطقي ظاهر شده بود با مجوزي در دست و چند وقت بود كاست بازار را قرق كرده بود. اين البته تنها تجربه عباس منطقي نبود. او مجموعهاي از زيباترين آثار فرهاد را هم با عنوان «وحدت» منتشر كرده بود بدون اجازه خانوادهاش. همانطوري كه در سالهاي اخير آهنگهاي عباس مهرپويا را منتشر كرده بود. آن موقع در ابتداي اين راه بود. از خانم افسانه سهايي از عباس منطقي ميپرسم. ميگويد: «او از كساني بود كه در لالهزار در كار نوار و پخش كاست بود. حقيقتاش اين است كه او يك روز به خانه ما مراجعه كرد. همين خانه. با همسرش آمده بود. به مازيار گفت كه مازيار وضعم خيلي بد است. يك كمكي به من بكن. مازيار گفت چه كاري از من ساخته است؟ آقاي منطقي گفت كارهايي را كه داري به من بده، من از وزارت ارشاد مجوز ميگيرم. من ميتوانم. من آنجا آشنا دارم و ميتوانم مجوز بگيرم. شوهرم هم به رسم امانت تمام كارهايش را در اختيارش گذاشت. تمام كارها را. ايشان هم رفت گويا يك مجوز قلابي گرفت...» غزل حرف مادر را قطع ميكند: «مجوز يك آهنگ از هشت آهنگ را گرفت. فقط مجوز آهنگ «گل گندم» را گرفت و بقيه آهنگها را بدون مجوز در كاست گذاشت و به همين خاطروقتي كاست منتشر شد بعد از يك مدت به خاطرنداشتن مجوز متوقف شد.» سعيد هم توضيحاتي ميدهد كه بماند.
آن كاست در آن سال فقط در سه ماه اول كه در بازار بود پنجاه و پنج ميليون تومان فروش كرد. بعد از آن از ادامه انتشار جلوگيري كردند. مازيار بعد از انتشار كاست پيگيري كرد كه حق و حقوقش را بگيرد اما منطقي مورد بحث پيدايش نبود. كسي خبري از او نداشت با وجود آنكه مديرعامل يك شركت اسم و رسمدار بود كه هنوز هم هست. همان كه در يكي دو سال گذشته كاستهاي مهرپويا را هم منتشر كرده است با همان روال قديم.
مازيار پس از انتشار اين كاست به اين صورت از چند طريق تحت فشار بود. از طرفي حق و حقوقش پرداخت نشده بود، از طرفي ديگر او كه آنقدر صبر كرده بود تا با مجوز و قانوني عمل كند، كاستي را در بازار ميديد كه به جز يك آهنگش بقيه بدون مجوز بودند. طرف مورد بحث هم كه پيدا نبود بنابراين او بود كه مورد بازخواست قرار ميگرفت.گفته بود كه من روحم از انتشار كاست خبر ندارد اما اين دليل منطقي نبود. مستر كارها در اختيار آن شركت قرار گرفته بود. توضيحات شرح ماوقع او را از بازخواست خارج كرده بود. تبرئه شده بودو كاست متوقف. اين وسط تنها يك فايده براي مازيار متصور بود و آن اينكه يخ ممنوعيت صداي مازيار شكسته بود. حيف آن صداي گرم كه يخ كرده بود.
«من و شمع نيمهجون امشب بس كه ناليديم شب به تنگ آمد/ خدا را آيينه جانم از غم تنهايي به سنگ آمد/ چهها من كشيدم به پاي تو...»
«حتي خندههات مث تلخي گريه است/ مث لبخند دروغ آشنايي/ تورو خوب ميشناسم از عاطفه سرشار/ تو كجا و قصههاي بيوفايي/ حرف بزن اي مهربون/ منو از خودت بدون» درها به روي مازيار باز شده بود ظاهرا، اما يك در قرار بود بسته شود. او البته وسواس بسياري براي انتخاب آهنگ و شعر داشت. بيلان كارياش هم همين را نشان ميداد. خواننده ترانه معروف ماهيگير كه مثل توپ صدا كرده بود در تمام عمر هنرياش كمتر از سي آهنگ خوانده است و حالا كه قرار بود اولين كاست رسمي و قانوني بعد از انقلابش را منتشر كند وسواس داشت كه كار خوب باشد. «گل گندم» حدود سالهاي 73 و همان سال توقيف شده بود، سال 75 ضبط كودك قرن شروع شده بود. در اين سالها دنبال شعر و آهنگ خوب ميگشت. اينها را غزل ميگويد و ادامه ميدهد: «بعد كه آقاي محمدي مطلق كارهايش را آورد بدش نيامد. شعرها از آقاي ساعد باقري بود. كارها هم بد نبود. ملوديها را بابا خودش ساخته. يك نوار آزمايشي هست كه در آن با هم حرف ميزنند و درباره كار صحبت ميكنند در آنجا ميبينيم كه اكثر ملوديها را خود بابا ساخته. اگر گوش كنيد متوجه ميشويد، ملودي آقاي مطلق يك چيز ديگر بود و بابا با اين ملوديها بازي كرد و ساخت.» سال 75 اين كار به صورت آزمايشي ضبط شد، خورد به بيماري مازيار و صبر براي بهبودياش كه هيچگاه محقق نشد، سال 76 مازيار فوت كرد. كاست در تيرماه 77 منتشر شد. آن موقع مازيار نبود. مازيار در اوايل ميانسالي فوت كرده بود. در يكم تيرماه 1331 در بابل متولد و در شانزدهم فروردين 76 فوت كرده بود.يعني درست دو ماه و نيم مانده بود كه چهل و پنج ساله شود.
از افسانه ميپرسم: «شما ساكن تهران بوديد؟» تاييد ميكند. ميپرسم: «چطور با هم آشنا شديد؟» ميگويد:«عاشق شده بوديم ديگر.» و همه با هم ميخندند. ميگويم: «پيش بچهها لو رفتهاي.» ميگويد: «خودشان همه چيز را ميدانند. همه چيز را از اول تا الان. من هيچ چيزي را از بچههايم مخفي نكردهام. ما آن موقع با مادرم در پاسداران زندگي ميكرديم. مازيار به اتفاق برادرش و همسر فرانسوي برادرش در همين خانه زندگي ميكردند. اول انقلاب آنها رفتند و ما آمديم اينجا. مازيار وقتي حدود شانزده سالش بود آمده بود تهران.برادرش در تهران زندگي ميكرد. عشق به موسيقي داشت. پيش مرحوم فريبرز حيدري پيانو ياد ميگرفت. خودش تعليم صدا ميداد و براي غزل از دوسالگي پيانو خريد. آقاي فريبرز حيدري ميآمد و به غزل هم پيانو ياد ميداد. بچهها ژن موسيقي را از پدر به ارث بردهاند. شوهر من هم موسيقي را از مرحوم مادرش به ارث برده بود. مادرش صداي بسيار خوبي داشت و وقتي كه ميخواند همه اهالي محل از خانههايشان ميآمدند بيرون كه صدايش را بشنوند. يك چيزي در صدايش بود كه خيلي شنيدني بود. شوهرم هميشه ميگفت كه در شمال محيط ايجاب ميكرد كه صدايشان را رها كنند.»
***
از آن صداهاي رها مازيار به دنيا آمد كه مظلوم بود و معصوم و خالي از هر زد و بند. درگير يك سوءتفاهم شد و غصه خورد.
«گريههات زخم مصيبت نداره/ قلب تو به غصه عادت نداره/حوض كوچيكو يه دريا ميبيني/ لونهتو قد يه دنيا ميبيني...»
گل گندم را كه كنار بگذاريم از مازيار چهار كاست منتشر شده است. «كودك قرن» با آن داستاني كه گفتم. بعد «ماهيگير» به همت غزل و سعيد در شركت پژواك هنر شرق و بعد از آن حالا «كبوتر». و کاست تنهايي که به تازگي منتشر شده است.
نميدانم كاست «گل گندم» را هنوز ميفروشند يا نه. شايد بفروشند. همانطوري كه «وحدت» را ميفروشند. همانطوري كه «آواز قو» را ميفروشند. كسي جلودار كسي نيست. مازيار كه نيست. اگر بود و وقتي بود هم فرقي نميكرد.
به سعيد ميگويم: «ديروز در اينترنت جستوجو ميكردم، يك شركت بود كه كاست مازيار را ميفروخت. شما اجازه دادهايد؟» تعجب ميكند «نه!»
از صفحه آگهي آن شركت پرينت گرفتهام. روي صفحه نوشته شده است: «فريدون فروغي و مازيار.» نويسنده خبر هديه داده است و مژده به علاقمندان به فروغي و مازيار و كوروس سرهنگزاده. بعدگفته است كه محصول براساس قوانين كشور عرضه ميشود. بعد پايين و بالاي صفحه نوشته شده است كه علاقمندان ميتوانند مبلغ سفارش را به يكي از حسابهاي بانكي داده شده واريز نمايند (؟!) و آدرس بدهند و سفارش را درب منزل يا محل كار خود تحويل بگيرند.
طرف شماره حساب هم داده است. با پيك هم نوار را براي شما ميفرستد. كسي ميتواند كاري بكند؟ اگر توانستند جلوي سيزده سال انتشار غيرقانوني «وحدت» را بگيرند و «گل گندم» را، اين را هم ميتوانند. لابد صيانت از هنرمندان معناي ديگري دارد.
تقصير خودت بود مرد وقتي ميخواندي،آنقدر غمگين كه ماهيگير هم گريهاش ميگرفت. تقصير خودت بود حتي وقتي ميخواندي «اگر خاك من از دست بره جايي ندارم/ دلم ميميره از غصه ديگه نايي ندارم/ به جز نام تو اي مام وطن اي موطن من/...»
***
خوش به حالت كبوتر/ هر جا بخواي پر ميكشي...
منبع: ماهنامه نسیم هراز


